پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸
خواهشا رسيدگي شود
همه چيز آنقدر طبيعي پيش ميرود كه بالاخره ميفهمي مشكوك است قاب عكسي كه مدت ها بي حركت روي ديوار بود امروز ميافتد چون فهميد كه مشكوك است -در بررسي مختصات كنوني خودم لزوم وجودم حس شد و در آن شماي كلي يك بر هم كنش شبانه و ناكارامد [از ديدگاه عاملان] ترسيم گرديد و تا همين جا بررسي لزوم وجودم لزومي نداشت -مشكل از وقتي شروع شد كه تعداد انسان هاي خوشحال به طور تصاعدي از عدد ناراحتان موجود بالا زد انسان هاي خوشحال تعادل طبيعت را بر هم ميزنند انتظار دارم وقتي به فردي ميگويي مادر قحبه در حاليكه چشمهايت را از او بر نميداري و سرت در اين حالت كمي جلو تر از ساير اعضاي بدنت است براي چند ثانيه به تو نگاه كند اما بعد از آن تو را بين دستهايش بگيرد و آنقدر فشار دهد كه تقارن فيزيكيت را از بين ببيرد اما دوستان مشكل از جايي شروع شد كه شخص براي رفع تهمت قباحت مادرش مدرك آورد و همه چيز خواست منطقي حل شود اين هماني است كه من ميگويم درد -دردناك و شايد بيشتر عذاب آور درست مثل گير كردن يك نخ دندان لاي دندان كه به عنوان يك شي خارجي شديدا بين دندان ها حس ميشود ..
شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۸
شبكه هاي منسجم
به مقدار نا مساوي عرضه شده ام-
در انتهاي ذهنم كسي زر ميزند كه هنوز از تو به من نرسيده است-
در انتهاي ذهنم كسي زر ميزند كه هنوز از تو به من نرسيده است-
پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸
یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸
چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸
نیازمندی ها
اصلا متلاشی شم اگه دروغ گفته باشم اونجا نشسته تو اتاق .من که نمیام مو به تنم راست میشه این دختره میخنده.بهش بگید سگ تو روح کامو اصلا.نخواستم کتابو؛ برداره واسه خودش .اون موچین خوش دسته رو هم که اون روز برداشت دیگه نیاورد اونم مال خودش.اون شب که بی خوابی زده بود به سرم اومده میگه:"خواب دیدم فرزان اومده دستشو مشت کرده اورده جلو بعدشم پرسیده گل تو کدومه؟بعدش گفته خب بستگی به این داره که چقدر ارزش داره .فرزان هم گفته تو فکر کن خیلی .اونم گفته پس تو چپه.بعد جفت دستاشو باز کرده پوچ بودن هر دو.بعدش فرزان گفته دختر ؛میدونستم میگی تو چپه از طرفی به راست هم اعتماد نداشتم وبلاگمو گذاشتم تو جیبم"بعد ازم پرسید چرا نمیخوابم گفتم نمیشه انگار.اصلا مگه خودتون یادتون نیست؟همون دو سال پیش راه میرفت ناله میکرد که آی گوش سمت چپم صوت میکشه .همین شما کلی هم واسه دوا درمونش دویدین اخرش هیچی.اصلا مرضی در کار نبوده.شده بود اینه دق مامان .دستاشو خیس میکرد بعدش سیب زمینی پوست میکند همه جا گِلی میشد چون خانم بوی خاک دوست داشت.از من میپرسین میگم بندازینش بیرون .اون الان شده مثل این دمپایی های خیس توالت که کسی رغبت نمیکنه پا روشون بذاره.گریه هاشو یادم نمیره که میگفت من مو رنگ کردم هیچکی نفهمید اما.آ خدا...
-کسی که تو اتاق نیست!
-کسی که تو اتاق نیست!
شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷
جغرافیای تن
اصلا من با تمام وجود چهار جهت اصلی تنم را دوست دارم اگر چه گاهی ممکن است دلم برای جنوب شرقی آن تنگ شود یا حتی از شمال شرق آن دلگیر.تنم میشود محیطی که سرگرمی هایم در آن به این که مثلا چطور از جنوب به شمال غرب راه پیدا کنم محدود میشود.حس میکنم که به انگشت کوچک دست چپم مدیونم چون هنوز مطمئن نیستم که لازمش دارم.به عزا مینشینم وقتی دست راستم در حالیکه دارم ار آن استفاده میکنم خواب برود.چیزی که هست اینکه من نیازمند دیدن لبخندم هستم اما نه آن تصویر مجازی وارونه شاید مثلا چشمی که سر انگشتانم تعبیه میشد و با حرکات زمخت و گاها اغواگرایانه میتوانست کل دندان هایم را نشانم دهد-من همیشه موقع خنده قریب به کل دندان هایم پر واضح است-این چشم باید ببیند این چشم باید بتواند کل تن من را ببیند من همین جا از سوراخ گوشم عذر خواهی میکنم.
شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷
برسیسا
این بار خسته تر از همیشه و بعد از جنجالی حسابی با خدا و اخرش که:ای خداهه حواست هست که داری اذیت میکنی ها.برسیسا ارام به صندلی چوبی خسته ای در کنیسه ای قدیمی پناه اورد .نشست .اهی کشید که ما نمیدانیم علتش چه بوده هرگز.متعجب به کاغذی که در دستش بود نگاه کرد که حالا گوشه ی ان حالت خمیری به خود گرفته بود بس که بین دندان هایش مانده بود.کلافه طردش کرد.که صدای کوبش در ازاروارانه توجهش را جلب کرد.به سمت در به راه افتاد.پناه بر خدا, گناه پشت در ایستاده بود.پاهایی لاغر و کفش های اسپرت سبز که شاید در ان لحظه قورباغه.چهره ای سفید و لبهایی بی رنگ.موهایی قرمز.اصلا برسیسا کک های صورتش را دوست داشت یا هر چیز سگیه دیگری.با صدایی که قسم میخورم حتی خودش هم شک داشت مال او باشد پرسید: این جا کاری دارید؟دخترک با چشم های گرد فقط نگاه میکرد.
مادر
جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷
لعنت
سرد شده و به شدت میلرزم. برخورد سوز هوا با تنم این حس را میدهد که لخت هستم .هنوز نمیتوانم بدنم را ببینم .دستان خسته ام را ارام روی بدنم که حالا سرد شده میکشم سردی دستانم روی بدنم ازار دهنده شده. دستانم حلقه شده در هم. به سختی افکار نخ نمایم را به سمت طعم دهانم میبرم زبانم را جلو عقب میبرم اما من نمیفهمم .بوی خوش یک زن.شک ندارم یک زن اینجاست.درست مقابل من ایستاده.این جا حالا سرد است و بوی ان زن.نور خسته ای درست از پشت سر ان زن .من هنوز به شدت میلرزم.در ان تاریکی انحنای ظزیف سینه هایش را بر انداز میکنم.میخندد و من دلم غنج میرود.انگشتان بلند و باریک او که انگار همواره اشاره میکند.رقص موهایش اغواگرایانهمستم میکند.دستانش رها طوری که انگار به تنش وصل نیست در هوا معلق است.چشمان کودن من دیگر از مغزم فرمان نمیگیرند دست ان زن فرمان میدهد.کله ام پوک شده حالا.هنوز میلرزم.این بار لبخند زن میترساندم طوری که موهای تنم راست میشود.خودم را روی زمین میکشم.به او نزدیک شوم.همه تنم یخ زد.ان زن میخندد چون پیروز است مرا مسخ کرده.او یک نفرین است برای من.بعضی ها به خواست خود و خواست خدا هم نجات نمیابند.همه تنم ان زن را میخواهد و دهان گس مزه ام طعم.دستان رهایش عقلم را زایل کرده.درست در همین لحظه و هم زمانی این لحظه با نیش پشه که وحشیانه ان زن و انگشت ها و لبخند و همه را ربود و خاک بر سرت پشه.دانستم درست در لحظه ای که پشه ی جو علق را در یاد نداشتم خونم را خورد.لعنت.
اشتراک در:
نظرات (Atom)



