دستانم را محکم گرفته ای مرا با خودت میبری.مگر همین را نمیخواستی؟
-
من مردی را در رویاهایم کشته ام ، میدانم که میخواهد بداند
دقیقا چه اتفاقی افتاده است اگر من را ببیند لبخند میزند محکم در آغوشم میگیرد من
توضیحی ندارم .
راه میرویم و مثل همیشه میخندی مثل همیشه
نمیفهمی .سبک شده ام انگار، آشفتگی هایم را نمی بینی؟من با
توام.ببین. میخندم. ببین. تو همین را میخواهی.
-
من از او بدتر بوده ام خوب میدانم آلوده اش کردم کشتمش آزردمش و همواره عاشق من بود .چیز هایی هست در من که به
درد هیچ کس دیگری نمیخورَد به درد او هم نمیخورد و این را مانند خطایی ناچیز در
جیب کت اش پنهان کرد.
دستانم را محکم گرفته ای لبخند میزنی به لب هایم
نگاه میکنی میخندم و با تو همسفر میشوم
...