چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۱

Kill Yourself


دستانم را محکم گرفته ای  مرا با خودت میبری.مگر همین را نمیخواستی؟
-          من مردی را در رویاهایم کشته ام ، میدانم که میخواهد بداند دقیقا چه اتفاقی افتاده است اگر من را ببیند لبخند میزند محکم در آغوشم میگیرد من توضیحی ندارم  .
راه میرویم و مثل همیشه میخندی مثل همیشه نمیفهمی .سبک شده ام انگار، آشفتگی هایم را نمی بینی؟من با توام.ببین. میخندم. ببین. تو همین را میخواهی.
-          من از او بدتر بوده ام خوب میدانم  آلوده اش کردم کشتمش آزردمش و  همواره عاشق من بود .چیز هایی هست در من که به درد هیچ کس دیگری نمیخورَد به درد او هم نمیخورد و این را مانند خطایی ناچیز در جیب کت اش پنهان کرد.
دستانم را محکم گرفته ای لبخند میزنی به لب هایم نگاه میکنی میخندم و با تو همسفر میشوم
...

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۱

معمولی ها


از آن پس یاد گرفتیم در جواب بزرگترهایی که میگویند این یا این؟ بگوییم فرقی نمیکند ؛
فرقی ندارد ، چه اهمیتی دارد؟برای من مهم نیست ، که چی؟ و اینها چیزهایی بود که در ما رشد کرد پدران ما برای تک تک اینها جواب ها داشتند اصلا گفتن صریح اینها قباحت داشت ، همین حالا که اینها را مینویسم به خودم میگویم چه مهم است پاک یا ناپاک چه مهم است سبک اسپیس راک .. خود من از کسانی هستم که اینها را راحت ، هرجا به محض امکان استفاده و تحت هر شرایطی استفاده میکنم حس غریب توام با غروری  بی معنا میگوید: آره ببین تو روشن فکری بزار اونا هرجور که میخوان فکر کنند چه اهمیتی داره اونا تورو نمیشناسن. همین طوری که پیش میرود میبینی اندک و انگشت شمارند کسانی که میتوانی باهاشان صحبت کنی اگر هم حالت به اندازه ی من وخیم باشد با کسی غیر خودت افتخار هم صحبتی نمیدهی رابطه ها هم صرفا از روی غریزه و ارضای نیاز به داشتن  هم صحبت  میشود جلوتر که میروی میترسی که مبادا چیزی بگویی ناراحتت کنی مبادا کوتاهی بکنی در حقت مبادا کسی را به خودت ترجیح بدهی ، به یاد دارم نخستین قدم هایی را که برای خودم برمیداشتم در ابتدا همه چیز سخت و غیر قابل تحمل بود اما حسی در من بود که میگفت باید همین طور باشد ،دفترچه ای داشتم که با خودم قرار گذاشته بودم قدم هایی که برای خودم برمیدارم را در آن ثبت کنم اولین بار که سعی کردم در این شرایط قرار بگیرم خودم را تنها در میان تابلوهای نقاشی در هم  و اشکالی با گوشه های تیز و رنگ های سرد با سبک کلاژ یافتم راه طولانی را طی کرده بودم مدام  احساس ضعف میکردم خودم را به مریضی میزدم که زود برگردم خانه اما مشکل اصلی خودم بودم  همیشه حتی از اینکه با کسی مثل خودم هم صحبت بشوم میترسم من تنها کسی هستم که حریفم نمیشوم اما حالا دیگر نیازی به دفترچه نیست چون دیگر فرقی نمیکند دیگر مهم نیست من واپسین دست و پاها و تقلاهایم را را در آن دفترچه ثبت کردم حالا که تسلیم شده ام.دیگر فرقی نمی کند..
اما
اینکه دوستم داشته باشید برایم مهم است.