چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰

خفه اش کن برادر

میگفت در جایی زندگی میکند که یک سری پودر هایی هست که وقتی با آنها تماس پیدا کنی اختیارت را از دست میدهی آنوقت هر کسی هر کاری از تو بخواهد میتواند به تو بگوید که انجامش بدهی و بعد از اینکه اثرش از بین رفت تو اصلا به خاطر نمیاوری که چه کارهایی انجام داده ای .شده است حکایت این روزهای من این پودر بی صاحب مانده انگار پاشیده در روزهای من که هر کسی چیزی بخواهد من انجامش بدهم ، من خانمی هستم که کار شما را راه می اندازد اینکه چقدر کارتان مهم باشد یا اینکه چقدر بزرگ باشد ،اینکه چقدر زمان از من بگیرد اینکه من دوست داشته باشم انجامش بدهم یا نه چیزهایی است که به شما مربوط میشود ।روزهای پوچ من به عنوان دستاوردهای پر پیمان شما در تقویمتان ثبت میشود. این انتقاد نیست کارتان را بکنید.برادری که در تقاطع میرداماد ایستاده ای هندل وامانده ی موتورت را میزنی هی الکی گاز میدهی به تو ربطی ندارد این دردهای من. افکار پوچ من به چفیه ات برادر. رشته ی افکار من فدای گازهای الکی موتورت।من خانمی هستم که الان در تقاطع میرداماد هستم।اما هیچ کاری نداشتم فقط باید تا اینجا می امدم। این که افکارم را به سختی تا سر میرداماد کشاندم و تو الکی گاز دادی فدای سرت(این روزها به سختی و سماجت افکارم را جمع و جور میکنم ) بگذریم ،من خانمی هستم که باید بیشتر مواظب خودم باشم।خفه اش کن برادر من باید مواظب افکارم باشم..

پنجشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۹

Empty Dreams




پسرك آهي كشيد و روبه روي دختر نشست و نگاه بي رمقش را روي موهاي قرمز دختر ثابت كرد و پرسيد:"به بعدش فكر كردي؟حالا ميخواي چكار كني؟مگه ميشه همه چي همينقدر احمقانه باشه؟خدايا كي فكرشو ميكرد"دوباره صورتش را برگرداند و به درخت روبه رو خيره شد با گوشه چشم دختر را ميپاييد اما دخترك فقط به روبه رو خيره شده بود،آن دو بارها روي همين نيمكتي كه حالا نشسته بودند معاشقه داشتند براي پسر تنها نشستن روي آن نيمكت كافي بود تا تپش هاي قلب دخترك،خس خس نفس هايش ،صداهاي اغواگرايانه ي دخترك ميان آن حركات رمز آلود بدن،همه و همه را بياد بياورد،نيمكتي كه در آن صداي دخترك تنها صدايي بود كه شنيده ميشد حرارت نفس هاي آتشين پسر در لابه لاي موهاي دخترك،كرنش هاي بي وقفه و سرشار از نيرو و نه اندوه نه شادي و نه حسرت نه آينده و نه گذشته،زمان فقط همين حالا بود و هيچ لزومي براي هيچ چيز ،پسر كه تا حد زيادي از سكوت دختر شاكي شده بود صورتش را تماما رو به دختر كرد بعد از كمي مكث آهي كشيد ،عجيب است كلي حرف در ذهنش آماده كرده بود كه به او بگويد انگاركلام روي نيمكت به اتمام ميرسيد،لغات مخصوص جايي ديگر بودند اين نيمكت همه چيز را خراب ميكرد،نگاه را تباه ميساخت اين نيمكت مسخره زنگار قديمي جداُ جايي غريب و دور از دهن شده بود،پسر بيشتر از هر موقع ديگري خودش را تنها ديد،نيمكتي كه سال ها مولد حس و همه شادي هاي پسر بود حالا تكيه گاه باسن دو نفر و فقط جايي براي نشستن بود،ياد پدرش افتاد كه ميگفت :"وقتي از دماغ حرف ميزني منظورت صرفا سوراخ هايي است كه ميگذارند تو باهاشان نفس بكشي اما وقتي ميگويي بيني قضيه اش فرق ميكند و در اين حالت تو منظورت فقط سوراخ هايي كه باهاشان نفس ميكشي نيست" اما حالا ديگر چه فرقي داشت اين نيمكت جايي براي معراج حسي اوبوده يا تكيه گاهي براي باسن اش،همه چيز خراب شده بود دخترك لال موني گرفته بود و نگاه ميكرد مانند زنگ زدگي هاي كنار نيمكت اهني پسر احساس خوردگي كرد،پس احساساتش چه ميشود؟
اما خب ديگر بس است،پسر حوصله اش سر رفته بود و به درك كه دختر حرف نميزد،كيفش را برداشت و دختر و نيمكت زنگار قديمي را با تمام دنيايش تنها گذاشت..

دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹

Heavy steps resonance

پسرك به اهستكي سرش را از توي بالشت نرم ش بلند كردو به مامانش گفت:هنوز وقتش نريسده؟مادر به در اتاق نگاهي كردو دستي روي صورت پسرك و لپ هاي سردش كشيد و آروم زير گوش پسرك گفت :"معلومه كه نه.ببين عزيزم همه چيز همانقدر ساده نيست كه تو فكر ميكني براي اينكه بعضي چيزها اتفاق بيوفتند تو فقط به آنها فكر نكن .همين!" سپس ايستاد و از جيب پيراهنش جسم گومبولي قرمز رنگي درآورد و به پسرك داد
عزيزم ببين چقدر نرم است!ميخواي تو ام دست بزني؟
.
.
همه جا بيشتر از جايي بود كه پسرك تاحالا ديده بود و ميدانست حالا ديگر حتي نميتوانست بفهمد چه اتفاقي افتاده ديگر خبري از آن گومبولي قرمز رنگ نبود هيچ نرمي وجود نداشت در آن لحظه به مادرش فكر كرد كه چطور با آن صورت استخاني تكيده اش سعي ميكرد تا نرم را به پسرك بفهماند همه چيز با سرعت ميامدند و ناگهان متوقف ميشدند .پسرك گريه ميكرد و دايما كفش هايش را ميخواست اما انگار پاهاي پسرك نخستين بار باعث پيدايش كفش ها ميشدند خودش را در مبدا مختصات مفهوم ها يافت براي رفع تشنگي پسرك بايد آب تعريف ميشد براي فكر پسرك بايد فكر تعريف ميشد .هنوز وقتش نرسيده بود؟ مادر سعي كرده بود تا واپسين معاني محترم زندگي اش را به پسرك بگويد اما حالا از معاني و گومبولي قرمز چيزي نمانده است .صداي قدم هاي سنگين توي ذهن پسرك مثل ثانيه اي بي ارزش كه حتي هيچكس در دنيا متوجه انحطاط آن ها نميشود از بين رفتند.راستي اين موضوع چقدر اهميت دارد؟