شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۱

درسا


این ها نوشتن نداشت دوست من عزیزترین من ، بهترین همیشه های من ، درسا.
دستانم را در هوا وِل تکان میدهم جایی را به اشاره نشانت میدهم برایت توضیح نمیدهم لبخند میزنیم و خیره به آنجا نگاه میکنیم دوست من ما موازیانی هستیم که در بینهایت به هم میرسیم فقط در بینهایت . در بینهایت های تو من سرک ها کشیده ام در بینهایت های تو یک صندلی برای من پیدا میشد در بینهایت های تو میشد فکر کرد میشد حس کرد فقط در بینهایت های تو میشود لخت شد میشود داد زد : یه لباس آبیه یه لباس آبیه یه لباس آبیه ...
به خودم که میایم تو هستی ،هر جا ،همیشه هستی ،کام آآآآن اصلا مگر میشود نباشی..
به آنجا نگاه میکنیم خیره میشویم .ساکتیم. ما دور دست های مشترک زیادی داریم راستی میتونی از تلوزیون من استفاده کنی..
برایم بهتر از آنی که برایت بودم من همیشه مریض بودم و غرغرو ولی خب همینه که هست ..
اشتباه نکن این یک نامه نیست یک شعر نیست یک روز بارونی توی شهرکه که بارون نمیاد درسا بهترین دوست من ، به تو این قول را میدهم تا زمانی که زنده ام هیچکس به اندازه تو برایم نخواهد بود و هیچکس به اندازه تو مرا آزار نخواهد داد از اینکه تا به این حد دوستت دارم غمگینم ..

دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۱

Hug me


ای کسی که در میان ورق های من لولیده ای هر چه میخواهم بخوانمت نمیشود خم و راست میشوی پیچ وتاب میخوری دستت را من نخوانده ام آرام بگیر . ..
اگر یک روز ِعادی باشد آنوقت ممکن است تمام آن چیزهایی که میخواستی صبح زود زیر بالشت تو باشند چشمانت را کمی باز میکنی همین که یک گوشه ای از آنها را ببینی لبخند میزنی و به خواب میروی من منتظر روز های غیر عادی بوده ام  و همیشه هر چه خواستم در روزهای عادی برایم بوده اند روزهای غیر عادی من شامل همه ی چیز هایی است که به من نرسیده است شاکی نیستم غر هم نمیزنم این واقعیت زندگی من بوده است.
ای کسی که همواره در روز های غیر عادی من بوده ای  چیزی برایم  شعفناک تر از آغوشت نبود و در روزهای غیر عادی منتظرش بودم. ..
یک بعد از ظهر تابستانی من تغییر میکنم بالا میروم از تپه سبز خشک بی آب خیس عرق میشوم نفسم بالا نمیاید سخت است اما آن بالا درست همان جایی است که تغییر میکنم از پس خودم بر میایم شیطنت هایم را میکشم خودم را بالا میکشم همین که حرکت میکنم کافی است تا نمیرم تمام انسانیتم را پایین تپه گذاشتم عواطفم احساساتم به جهنم دیگر بهشان احتیاج ندارم همان پایین میگذارمشان . آن بالا که میرسم دراز میکشم همه چیز تمام میشود .

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۱

دور ماندگی


این که کجای زندگی مانند یک درخشان کوچک در یک جای ذهنتان نور میدهد خیلی مهم است شما همواره تلاش میکنید تا در همان شرایط یا شرایط بسیار نزدیک به آن باشید چون با داشتن همان احساس مشابه بهتان حس خوبی دست میدهد و من خودم از آن دسته آدم هایی هستم که این موضوع برایم مهم است حالا چند تا از آن ها را مینویسم:
توی کوه –ارتفاعات پایین صدای برق میامد
توی کوه –ارتفاعات یکم بالا تر یک تانکر آب بود
یک جا حوالی میدان انقلاب – زمستان بود
توی ماشین سیگار میکشیدم- بارانی بود
یک جا دلستر میخوردم –زمستان بود ابری بود
کافه پراگ - سال87- بلوار کشاورز
توی دریا – ساعت 9 شب – شهریور
یک فیلم بخصوص و گاتیک راجع به کافکا سال 83- بعد از ظهر تابستان
اتاقم اون پایین – همه ی کتاب های مورد علاقه ام در آن اتاق
یخچال سبزه ی داداشی با نوشابه سیاهاش که تو یخچال بود 74
دمپایی ابری – داغیه بالکن تازه شسته شده – تابستان 74
پاییز- نیاوران – 87
زمستانی هایم را همیشه دوست داشتم همین که پاهایم گرم باشند کافی است .. .

سه‌شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۹۱

W8



توی اون کوچه ی دور مانده از همه جا دور مانده از هر چیز که بدت میاید بنشین و سیگارت را روشن کن توی آن کوچه تب کن ، مریض باش ، بمیر چه ایرادی دارد ! توی آن کوچه بخواب .
کمی دور تر بایست از کسالت های وحشیانه همان هایی که همه جا میشنویشان پدرسگ ها همه جا هستند رخنه کرده اند انگار در همه جای این شهر بگذریم همیشه اینجور بوده..
آی خدا درد دارم.

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۹۱

Satisfaction

خانم جوانی با قیافه خنده دار موهای ژولی پولی به ما نزدیک میشود حالا سعی میکنیم چند تا سوال ازشون بپرسیم
-          سلام خانم
-          سلام
-          میخوایم بدونیم شما متوجه اید که چقدر لاغر هستید؟
-          بله بله من این رو دقیقا میدونم اما تا حالا تذکر جدی ای به من داده نشده بود از کجا باید میدونستم اینقدر مهمه
-          چشماتون چی؟ اونا واقعا بزرگن خانم
-          واقعیت اینه که من تا دو سال پیش اینو نمیدونستم وقتی داشتم یواشکی به یکی نگاه میکردم دوستم گفت اینجوری نگاه نکن چشمات درشته میفهمه داری نگاش میکنی من اون موقع جدی به این موضوع فکر کرده بودم
-          ما میدونیم شما دیرتون شده اما اگه قراره سوالای ما جدی بشه ازتون میخوام وقت بیشتری به ما بدید.باشه؟
-          وای من عاشق سوالای جدی هستم
-          اون روز که شما لبخند رو لباتون بود و از اون مغازه خارج میشدید ، خوشحال بودید ؟
-          بله اون اقای روبان فروش واقعا منو خوشحال کرده بود یادمه هوا خیلی سرد بود .
-          یعنی آقای روبان فروش تونسته بود شما رو خوشحال کنه؟
-          اون به من نگاه میکرد و لبخند میزد و روبانی رو که انتخاب کرده بودم خیلی آروم توی یه رول مقوایی میپیچید.همه چیز آروم و گرم بود .
-          چیزهایی رو که دوست دارید رو چقدر لازم دارید؟
-          کم اما این خیلی خطرناکه که خیلی خیلی کم اونارو داشته باشم در اون صورت میتونستم به این فکر کنم که ممکن بود هیچوقت اونارو نداشته باشم که البته چون اون موقع نمیدونستم که اونا خوبن پس اصلا ناراحت نمیشدم.
-          ناراحتید؟
-          بله
-          حالا میخوایم یک واقعیت رو به شما بگیم ما اینجاییم تا افراد ناراحت رو شناسایی کنیم و در واقع این کار ماست ما مجموعه آدم هایی هستیم که به این موضوع فکر میکنیم فکر میکنید بتونید به ما کمک کنید؟
-          راستش من کمی هول شدم این اصلا راحت نیست این کار شماست حتما باید راه دیگه ای وجود داشته باشه.میتونم سیگار روشن کنم؟
-          البته
-          خب هوای گرم منو ناراحت میکنه و یه آهنگ خوب میتونه منو خوشحال کنه اما هوای گرم منو خیلی خیلی بیشتر ناراحت میکنه و مشکل دقیقا همینه اونایی که خوشحال میکنند اساسا ضعیف تر از عوامل ناراحتی اند و این منصفانه نیست .میدونید چی میگم؟ این وحشتناکه
-          اونو بگیرید
-          هی دارید چی کار میکنید . من واقعا آدم خوبی هستم من خیلی خوبم شما باید میگفتید که این ناراحتتون میکنه ، شما باید میگفتید که این ناراحتتون میکنه ، شما باید میگفتید که این ناراحتتون میکنه...