این ها نوشتن نداشت دوست من عزیزترین من ،
بهترین همیشه های من ، درسا.
دستانم را در هوا وِل تکان میدهم جایی را به
اشاره نشانت میدهم برایت توضیح نمیدهم لبخند میزنیم و خیره به آنجا نگاه میکنیم
دوست من ما موازیانی هستیم که در بینهایت به هم میرسیم فقط در بینهایت . در
بینهایت های تو من سرک ها کشیده ام در بینهایت های تو یک صندلی برای من پیدا میشد در
بینهایت های تو میشد فکر کرد میشد حس کرد فقط در بینهایت های تو میشود لخت شد
میشود داد زد : یه لباس آبیه یه لباس آبیه یه لباس آبیه ...
به خودم که میایم تو هستی ،هر جا ،همیشه هستی ،کام
آآآآن اصلا مگر میشود نباشی..
به آنجا نگاه میکنیم خیره میشویم .ساکتیم. ما
دور دست های مشترک زیادی داریم راستی میتونی از تلوزیون من استفاده کنی..
برایم بهتر از آنی که برایت بودم من همیشه مریض
بودم و غرغرو ولی خب همینه که هست ..
اشتباه
نکن این یک نامه نیست یک شعر نیست یک روز بارونی توی شهرکه که بارون نمیاد درسا
بهترین دوست من ، به تو این قول را میدهم تا زمانی که زنده ام هیچکس به اندازه تو
برایم نخواهد بود و هیچکس به اندازه تو مرا آزار نخواهد داد از اینکه تا به این حد
دوستت دارم غمگینم ..