من هيچ وقت تو خاله بازي ها مامان نشدم،بابا هم نشدم.نميدونم چرا همه اش فروشنده بودم.مغازه دار بودم.حتي يك بار هم همسر نشدم همسر هم نداشتم.همه ي زندگيم محدود ميشد به يك مغازه پر از خنزر پنزر.بعدش شب كه ميشد تو بازي همه ميرفتن كنار همسراشون ميخوابيدن.من تنها تو مغازه ميخوابيدم به هيچ جامم نبود اخه تو بازي ازين گه خوريا نداشتيم.اساسا همه خاله بازي هاي ما تبديل به دكتر بازي ميشدند.منم كه چون بيكار بودم مغازه رو ميبستم ميرفتم مطب.هم درامدش بيشتر بود هم هيجانش .بعدش كه اعضاي خانواده همه اش مريض ميشدند سعي ميكرديم روال بازي رو عوض كنيم.بعد يهو روزو شب ديگه نبود،بابا سركار نميرفت مادره همش مريض بود بچه ه حالا ديگه بزرگ شده بود و تنهايي ميتونست بره دكتر.اخرش من ميموندمو يه مطب و يه عالمه مريض.بعدش همه ي بساط بازي يه گوشه بود ماها يه جاي نامعلوم.اينطوري به ابتذال كشيده ميشد بازي دايما.
پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹
سهشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۹
خانم فداكار
خانم فداكار جلوي اينه ايستاد بدون اينكه كوچكترين فكري درباره ي ظاهرش بكند يا ايده ي نويني براي شيوه ي در هم تنيده ي موهايش داشته باشد كيفش را برداشت و راه افتاد-اينبار جدي بود-اين روز ها همه از او حرف ميزنند-آن خانم فداكار.ژاكت قديمي را پوشيد و سعي كرد خودش را به نزديك ترين مترو برساند سوار تاكسي شد و بيست دقيقه اي به حرف هاي راننده گوش داد اما چيزي كه حالا بيشتر ازارش ميداد حرف هاي پر از تكرار راننده يا حتي بوي سيگار مانده در دهان اقاي راننده نبود بلكه ميزان فداكار بودن خانم فداكار بود ايا او خيال ميكرده كه فداكار است؟لعنت .حالا ديگر بوي سيگار مانده هم ميتواند آزارش دهد-با ترس مشكوكي كه ما علتش را هرگز نميدانيم از پله هاي برقي پايين آمد و خودش را آماده ي آن فداكاري بزرگ كرد همه چيز در ايستگاه مترو آماده بود؛ادم هايي كه حيران در ايستگاه راه ميرفتند؛منتظر هايي كه گاه گاهي خم ميشدند و انتهاي تونل را ميديدند؛ دخترك هايي خندان كه تقريبا هم سن و سال دختر خانم فداكار به نظر ميرسيدند و خلاصه آنهايي كه روي صندلي نشسته بودند و در آن لحظه خانم فداكار فكر كرد كه هرگز از آنها نيست.كبريت را بيرون آوردو ژاكت قديمي را اتش زد آنرا با چتر بالا آورد-حالا صداي قطار ميامد مردم حيرت زده دور ميشدند دختركان خندان جيغ ميكشيدند و اينبار ادم هاي نشسته روي صندلي هم بلند شدند اما هدف خانم فداكار ترساندن مردم و يا بلند كردن آنها از جايشان نبود او بايد قطار را نگه ميداشت.صداي قطار نزديك ميشد تا اينكه به ايستگاه رسيد و در اين لحظه قطار طبق روال سابق ايستاد و بعد از يك بوق كوتاه درهايش باز شدند.اگر حق با آن آقاي راننده با آن حرف ها ي تكراري باشد؛اگر حق با بوي سيگار مانده در دهان اقاي راننده باشد؛اگر هميشه حق با دختر 13 ساله ي خانم فداكار بوده است اگر حتي بدون آتش زدن ژاكت قديمي قطار در ايستگاه ميايستد؛او هرگز فداكار نبوده است.
پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۸
اقاي دو شنبه
اقاي دو شنبه امروز خيلي خسته بود-انگار تمام اين مدت خستگي را اصلا نميفهميد-اقاي دو شنبه كاش اينقدر خسته نبود-بايد ميرفت اما خسته بود-كاش مرض ميگرفت اما نميرفت-از خانه خارج شد و در را طبق عادت هميشه دو بار به جلو كشيد و به سمت نزديكترين مغازه كه لا اقل مسافتي سه برابر محل كار تا خانه اش داشت به راه افتاد اما مشكل اصلي خانم مغازه دار بود كه بعد از خريد حتما ميپرسيد: وَ ديگه؟و هر بار آقاي دو شنبه مجبور بود كه بگويد :هيچي!به دليلي كه ما هرگز نميدانيم آقاي دو شنبه سرعتش را زياد كرد و مثل اينكه بخواهد كفش هايش روي سنگ فرشهاي معيني قرار بگيرد راه رفتنش حالت عجيبي گرفت.ناگهان ايستاد و با دست هايش جيب هاي خسته ي باراني قديمي را بازرسي كرد پاكت سيگار را بيرون اوردو سيگاري روشن كرد و سعي كرد به آن خانم مسخره ي فروشنده فكر نكند .ياد همكارش افتاد كه چاق بود و دندان هاي مرتبي داشت و امروز در اداره درباره زني كه در خيابان از كنارش رد شده بود صحبت ميكرد و ميگفت آن قدر در آن لحظه حس بدي نسبت به او داشته كه همكار چاق دندان مرتب اصلا دوست داشته در آن لحظه شاهد ريختن پيشاب سگ روي او باشد آنچنان كه موقع وصف خانم رهگذر رگ ها ي پيشانيش بيرون زده بود وآقاي دو شنبه جدا برايش ناراحت شد ياد زن فروشنده افتاد و غم آقاي چاق دندان مرتب اين بار براي آقاي دو شنبه شديدا قابل درك شد-آقاي دو شنبه فكر كرد كه شايد همان خانم فروشنده از كنار همكار چاق دندان مرتب رد شده باشددر اين لحظه صداي چند خانم توجهش را جلب كرد كه يكي از آنها بسيار زيبا ميخنديد بعد از مكثي كوتاه ميخنديد و فاصله زماني كه گوش ميداد و ميخنديد ريتم جالبي[البته از نظر آقاي دو شنبه]پيدا كرده بود.با خودش گفت اي كاش خانمي كه امشب ميايد به همين خوبي بخندد و اصلا اي كاش خانمي كه امشب ميايد بخندد تنها در اين صورت است كه فروشنده و پيشاب و هر چيز سگي ديگر را ميتواند فراموش كند.
.
[آقاي دوشنبه مايل است شبيه فلش با نيم خط به سمت پايين باشد و قرار گرفتن در حالت فلش با نيم خط بالا حالتي ناپايدار تعريف ميشود.آقاي دو شنبه اساسا فلش است]
خريد هايش كه تمام شد خانم فروشنده پرسيد: وَ ديگه؟ آقاي دو شنبه گفت:هيچي و خريد ها را برداشت و از مغازه خارج شد .
.
خريد هايش كه تمام شد خانم فروشنده پرسيد: وَ ديگه؟ آقاي دو شنبه گفت:هيچي و خريد ها را برداشت و از مغازه خارج شد .
اشتراک در:
نظرات (Atom)