سرد شده و به شدت میلرزم. برخورد سوز هوا با تنم این حس را میدهد که لخت هستم .هنوز نمیتوانم بدنم را ببینم .دستان خسته ام را ارام روی بدنم که حالا سرد شده میکشم سردی دستانم روی بدنم ازار دهنده شده. دستانم حلقه شده در هم. به سختی افکار نخ نمایم را به سمت طعم دهانم میبرم زبانم را جلو عقب میبرم اما من نمیفهمم .بوی خوش یک زن.شک ندارم یک زن اینجاست.درست مقابل من ایستاده.این جا حالا سرد است و بوی ان زن.نور خسته ای درست از پشت سر ان زن .من هنوز به شدت میلرزم.در ان تاریکی انحنای ظزیف سینه هایش را بر انداز میکنم.میخندد و من دلم غنج میرود.انگشتان بلند و باریک او که انگار همواره اشاره میکند.رقص موهایش اغواگرایانهمستم میکند.دستانش رها طوری که انگار به تنش وصل نیست در هوا معلق است.چشمان کودن من دیگر از مغزم فرمان نمیگیرند دست ان زن فرمان میدهد.کله ام پوک شده حالا.هنوز میلرزم.این بار لبخند زن میترساندم طوری که موهای تنم راست میشود.خودم را روی زمین میکشم.به او نزدیک شوم.همه تنم یخ زد.ان زن میخندد چون پیروز است مرا مسخ کرده.او یک نفرین است برای من.بعضی ها به خواست خود و خواست خدا هم نجات نمیابند.همه تنم ان زن را میخواهد و دهان گس مزه ام طعم.دستان رهایش عقلم را زایل کرده.درست در همین لحظه و هم زمانی این لحظه با نیش پشه که وحشیانه ان زن و انگشت ها و لبخند و همه را ربود و خاک بر سرت پشه.دانستم درست در لحظه ای که پشه ی جو علق را در یاد نداشتم خونم را خورد.لعنت.
۱ نظر:
تمام تصور به " لعنت " رفت .
ارسال یک نظر