شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

برسیسا

این بار خسته تر از همیشه و بعد از جنجالی حسابی با خدا و اخرش که:ای خداهه حواست هست که داری اذیت میکنی ها.برسیسا ارام به صندلی چوبی خسته ای در کنیسه ای قدیمی پناه اورد .نشست .اهی کشید که ما نمیدانیم علتش چه بوده هرگز.متعجب به کاغذی که در دستش بود نگاه کرد که حالا گوشه ی ان حالت خمیری به خود گرفته بود بس که بین دندان هایش مانده بود.کلافه طردش کرد.که صدای کوبش در ازاروارانه توجهش را جلب کرد.به سمت در به راه افتاد.پناه بر خدا, گناه پشت در ایستاده بود.پاهایی لاغر و کفش های اسپرت سبز که شاید در ان لحظه قورباغه.چهره ای سفید و لبهایی بی رنگ.موهایی قرمز.اصلا برسیسا کک های صورتش را دوست داشت یا هر چیز سگیه دیگری.با صدایی که قسم میخورم حتی خودش هم شک داشت مال او باشد پرسید: این جا کاری دارید؟دخترک با چشم های گرد فقط نگاه میکرد.

۲ نظر:

Artless گفت...

برسیسا حتی اعصاب هم نداشت...

ناشناس گفت...

تق تق...