من هيچ وقت تو خاله بازي ها مامان نشدم،بابا هم نشدم.نميدونم چرا همه اش فروشنده بودم.مغازه دار بودم.حتي يك بار هم همسر نشدم همسر هم نداشتم.همه ي زندگيم محدود ميشد به يك مغازه پر از خنزر پنزر.بعدش شب كه ميشد تو بازي همه ميرفتن كنار همسراشون ميخوابيدن.من تنها تو مغازه ميخوابيدم به هيچ جامم نبود اخه تو بازي ازين گه خوريا نداشتيم.اساسا همه خاله بازي هاي ما تبديل به دكتر بازي ميشدند.منم كه چون بيكار بودم مغازه رو ميبستم ميرفتم مطب.هم درامدش بيشتر بود هم هيجانش .بعدش كه اعضاي خانواده همه اش مريض ميشدند سعي ميكرديم روال بازي رو عوض كنيم.بعد يهو روزو شب ديگه نبود،بابا سركار نميرفت مادره همش مريض بود بچه ه حالا ديگه بزرگ شده بود و تنهايي ميتونست بره دكتر.اخرش من ميموندمو يه مطب و يه عالمه مريض.بعدش همه ي بساط بازي يه گوشه بود ماها يه جاي نامعلوم.اينطوري به ابتذال كشيده ميشد بازي دايما.
۱ نظر:
هیچوقت انقدر کارشناسی به بازی نگاه نکرده بودم! من الانشم استاد طراحیم بم میگفت چرا توی هیچ کدوم از اتود هات مادر و پدر با فرزندشون باهم نیستن؟
با هم بودن دو نفر یکی از پازل های زورکی خداست برای ادامه ی نسل انسان، وگرنه خودمون واقعا نیاز نداریم! خیال میکنیم که داریم!
ارسال یک نظر