سهشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۹
خانم فداكار
خانم فداكار جلوي اينه ايستاد بدون اينكه كوچكترين فكري درباره ي ظاهرش بكند يا ايده ي نويني براي شيوه ي در هم تنيده ي موهايش داشته باشد كيفش را برداشت و راه افتاد-اينبار جدي بود-اين روز ها همه از او حرف ميزنند-آن خانم فداكار.ژاكت قديمي را پوشيد و سعي كرد خودش را به نزديك ترين مترو برساند سوار تاكسي شد و بيست دقيقه اي به حرف هاي راننده گوش داد اما چيزي كه حالا بيشتر ازارش ميداد حرف هاي پر از تكرار راننده يا حتي بوي سيگار مانده در دهان اقاي راننده نبود بلكه ميزان فداكار بودن خانم فداكار بود ايا او خيال ميكرده كه فداكار است؟لعنت .حالا ديگر بوي سيگار مانده هم ميتواند آزارش دهد-با ترس مشكوكي كه ما علتش را هرگز نميدانيم از پله هاي برقي پايين آمد و خودش را آماده ي آن فداكاري بزرگ كرد همه چيز در ايستگاه مترو آماده بود؛ادم هايي كه حيران در ايستگاه راه ميرفتند؛منتظر هايي كه گاه گاهي خم ميشدند و انتهاي تونل را ميديدند؛ دخترك هايي خندان كه تقريبا هم سن و سال دختر خانم فداكار به نظر ميرسيدند و خلاصه آنهايي كه روي صندلي نشسته بودند و در آن لحظه خانم فداكار فكر كرد كه هرگز از آنها نيست.كبريت را بيرون آوردو ژاكت قديمي را اتش زد آنرا با چتر بالا آورد-حالا صداي قطار ميامد مردم حيرت زده دور ميشدند دختركان خندان جيغ ميكشيدند و اينبار ادم هاي نشسته روي صندلي هم بلند شدند اما هدف خانم فداكار ترساندن مردم و يا بلند كردن آنها از جايشان نبود او بايد قطار را نگه ميداشت.صداي قطار نزديك ميشد تا اينكه به ايستگاه رسيد و در اين لحظه قطار طبق روال سابق ايستاد و بعد از يك بوق كوتاه درهايش باز شدند.اگر حق با آن آقاي راننده با آن حرف ها ي تكراري باشد؛اگر حق با بوي سيگار مانده در دهان اقاي راننده باشد؛اگر هميشه حق با دختر 13 ساله ي خانم فداكار بوده است اگر حتي بدون آتش زدن ژاكت قديمي قطار در ايستگاه ميايستد؛او هرگز فداكار نبوده است.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
همه چیز همیشه اونطوری که هست، نیست!
(یکی از دوستام اینو بهم اس ام اس زد امروز!)
با این دید، میتونم با اطمینان بگم که اون خانم فداکاره!
ارسال یک نظر