پنجشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۹

Empty Dreams




پسرك آهي كشيد و روبه روي دختر نشست و نگاه بي رمقش را روي موهاي قرمز دختر ثابت كرد و پرسيد:"به بعدش فكر كردي؟حالا ميخواي چكار كني؟مگه ميشه همه چي همينقدر احمقانه باشه؟خدايا كي فكرشو ميكرد"دوباره صورتش را برگرداند و به درخت روبه رو خيره شد با گوشه چشم دختر را ميپاييد اما دخترك فقط به روبه رو خيره شده بود،آن دو بارها روي همين نيمكتي كه حالا نشسته بودند معاشقه داشتند براي پسر تنها نشستن روي آن نيمكت كافي بود تا تپش هاي قلب دخترك،خس خس نفس هايش ،صداهاي اغواگرايانه ي دخترك ميان آن حركات رمز آلود بدن،همه و همه را بياد بياورد،نيمكتي كه در آن صداي دخترك تنها صدايي بود كه شنيده ميشد حرارت نفس هاي آتشين پسر در لابه لاي موهاي دخترك،كرنش هاي بي وقفه و سرشار از نيرو و نه اندوه نه شادي و نه حسرت نه آينده و نه گذشته،زمان فقط همين حالا بود و هيچ لزومي براي هيچ چيز ،پسر كه تا حد زيادي از سكوت دختر شاكي شده بود صورتش را تماما رو به دختر كرد بعد از كمي مكث آهي كشيد ،عجيب است كلي حرف در ذهنش آماده كرده بود كه به او بگويد انگاركلام روي نيمكت به اتمام ميرسيد،لغات مخصوص جايي ديگر بودند اين نيمكت همه چيز را خراب ميكرد،نگاه را تباه ميساخت اين نيمكت مسخره زنگار قديمي جداُ جايي غريب و دور از دهن شده بود،پسر بيشتر از هر موقع ديگري خودش را تنها ديد،نيمكتي كه سال ها مولد حس و همه شادي هاي پسر بود حالا تكيه گاه باسن دو نفر و فقط جايي براي نشستن بود،ياد پدرش افتاد كه ميگفت :"وقتي از دماغ حرف ميزني منظورت صرفا سوراخ هايي است كه ميگذارند تو باهاشان نفس بكشي اما وقتي ميگويي بيني قضيه اش فرق ميكند و در اين حالت تو منظورت فقط سوراخ هايي كه باهاشان نفس ميكشي نيست" اما حالا ديگر چه فرقي داشت اين نيمكت جايي براي معراج حسي اوبوده يا تكيه گاهي براي باسن اش،همه چيز خراب شده بود دخترك لال موني گرفته بود و نگاه ميكرد مانند زنگ زدگي هاي كنار نيمكت اهني پسر احساس خوردگي كرد،پس احساساتش چه ميشود؟
اما خب ديگر بس است،پسر حوصله اش سر رفته بود و به درك كه دختر حرف نميزد،كيفش را برداشت و دختر و نيمكت زنگار قديمي را با تمام دنيايش تنها گذاشت..

هیچ نظری موجود نیست: