چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰

خفه اش کن برادر

میگفت در جایی زندگی میکند که یک سری پودر هایی هست که وقتی با آنها تماس پیدا کنی اختیارت را از دست میدهی آنوقت هر کسی هر کاری از تو بخواهد میتواند به تو بگوید که انجامش بدهی و بعد از اینکه اثرش از بین رفت تو اصلا به خاطر نمیاوری که چه کارهایی انجام داده ای .شده است حکایت این روزهای من این پودر بی صاحب مانده انگار پاشیده در روزهای من که هر کسی چیزی بخواهد من انجامش بدهم ، من خانمی هستم که کار شما را راه می اندازد اینکه چقدر کارتان مهم باشد یا اینکه چقدر بزرگ باشد ،اینکه چقدر زمان از من بگیرد اینکه من دوست داشته باشم انجامش بدهم یا نه چیزهایی است که به شما مربوط میشود ।روزهای پوچ من به عنوان دستاوردهای پر پیمان شما در تقویمتان ثبت میشود. این انتقاد نیست کارتان را بکنید.برادری که در تقاطع میرداماد ایستاده ای هندل وامانده ی موتورت را میزنی هی الکی گاز میدهی به تو ربطی ندارد این دردهای من. افکار پوچ من به چفیه ات برادر. رشته ی افکار من فدای گازهای الکی موتورت।من خانمی هستم که الان در تقاطع میرداماد هستم।اما هیچ کاری نداشتم فقط باید تا اینجا می امدم। این که افکارم را به سختی تا سر میرداماد کشاندم و تو الکی گاز دادی فدای سرت(این روزها به سختی و سماجت افکارم را جمع و جور میکنم ) بگذریم ،من خانمی هستم که باید بیشتر مواظب خودم باشم।خفه اش کن برادر من باید مواظب افکارم باشم..

هیچ نظری موجود نیست: