سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۱

دور ماندگی


این که کجای زندگی مانند یک درخشان کوچک در یک جای ذهنتان نور میدهد خیلی مهم است شما همواره تلاش میکنید تا در همان شرایط یا شرایط بسیار نزدیک به آن باشید چون با داشتن همان احساس مشابه بهتان حس خوبی دست میدهد و من خودم از آن دسته آدم هایی هستم که این موضوع برایم مهم است حالا چند تا از آن ها را مینویسم:
توی کوه –ارتفاعات پایین صدای برق میامد
توی کوه –ارتفاعات یکم بالا تر یک تانکر آب بود
یک جا حوالی میدان انقلاب – زمستان بود
توی ماشین سیگار میکشیدم- بارانی بود
یک جا دلستر میخوردم –زمستان بود ابری بود
کافه پراگ - سال87- بلوار کشاورز
توی دریا – ساعت 9 شب – شهریور
یک فیلم بخصوص و گاتیک راجع به کافکا سال 83- بعد از ظهر تابستان
اتاقم اون پایین – همه ی کتاب های مورد علاقه ام در آن اتاق
یخچال سبزه ی داداشی با نوشابه سیاهاش که تو یخچال بود 74
دمپایی ابری – داغیه بالکن تازه شسته شده – تابستان 74
پاییز- نیاوران – 87
زمستانی هایم را همیشه دوست داشتم همین که پاهایم گرم باشند کافی است .. .

هیچ نظری موجود نیست: