ای کسی که در میان ورق های من لولیده ای هر چه
میخواهم بخوانمت نمیشود خم و راست میشوی پیچ وتاب میخوری دستت را من نخوانده ام
آرام بگیر . ..
اگر یک روز ِعادی باشد آنوقت ممکن است تمام آن
چیزهایی که میخواستی صبح زود زیر بالشت تو باشند چشمانت را کمی باز میکنی همین که
یک گوشه ای از آنها را ببینی لبخند میزنی و به خواب میروی من منتظر روز های غیر
عادی بوده ام و همیشه هر چه خواستم در
روزهای عادی برایم بوده اند روزهای غیر عادی من شامل همه ی چیز هایی است که به من
نرسیده است شاکی نیستم غر هم نمیزنم این واقعیت زندگی من بوده است.
ای کسی که همواره در روز های غیر عادی من بوده
ای چیزی برایم شعفناک تر از آغوشت نبود و در روزهای غیر عادی
منتظرش بودم. ..
یک بعد از ظهر تابستانی من تغییر میکنم بالا میروم
از تپه سبز خشک بی آب خیس عرق میشوم نفسم بالا نمیاید سخت است اما آن بالا درست
همان جایی است که تغییر میکنم از پس خودم بر میایم شیطنت هایم را میکشم خودم را
بالا میکشم همین که حرکت میکنم کافی است تا نمیرم تمام انسانیتم را پایین تپه
گذاشتم عواطفم احساساتم به جهنم دیگر بهشان احتیاج ندارم همان پایین میگذارمشان .
آن بالا که میرسم دراز میکشم همه چیز تمام میشود .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر